تبليغاتX
غم نامه

سلام

من چند وقتی نبودم  امیدوارم از این به بعد کوشا تر باشم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:46 توسط فریبا و شوکت |

من حروف عشق ودوست داشتن را با تو یاد گرفتم و عاشق وشیدای مهربانی فداکاری ونگاه پر مهرتم

                              گل من دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:27 توسط فریبا و شوکت |

ک لحظه خوبی به من بده !

از تموم دنیا و دار و ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمیه خنجر زهر آگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم

به چشام خوب خیره شو
ببین چه پیرم ...
منو دریاب خوب من
دارم می میرم ...
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم ...

یک لحطه خوبی به من بده
از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری , در میزنم

برگردون عمر رفته مو
حتی واسه یک ثانیه
دل خوش کنم , حتی دروغ
از من مگه چی باقیه ؟

***

یک لحطه خوبی به من بده
از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری , در میزنم

برگردون عمر رفته مو
حتی واسه یک ثانیه
دل خوش کنم , حتی دروغ
از من مگه چی باقیه ؟

غربتم رو , آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب , عزیز ... دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی
به جز این ...
هیچ توقعی از این روزا ندارم ...

یک لحطه خوبی به من بده
از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری , در میزنم

برگردون عمر رفته مو
حتی واسه یک ثانیه

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:14 توسط فریبا و شوکت |

تو شروع آسمونی می دونستم نمی مونی
چشم تو آخر دنیاس خودت اینو نمی دونی
داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده
اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیاده


آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه ی دلم شکسته با صدای تو
آخ تمام لحظه هام اسمت یادم نمی ره
گذشته ها گذشته ها هیچ کی گناهی نداره

وقتی با تمام قلبم واسه زندگی می میرم
تن من می لرزه اما تو را از خودم میگیرم
من بی من من بی تو من از سایه فراری
می شم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری


حالا من نه توی قصه نه تو آرزوم نه خوابم
این سوال ساده ست چرا دنبال جوابم



آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو
آخ تمام لحظه هام اسمت یادم نمی ره
گذشته ها گذشته ها هیچ کی گناهی ندار

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:8 توسط فریبا و شوکت |

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

يادمان باشد ، سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

عشق يعني يك تمنا ، يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ملتهب از يك نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان

تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:2 توسط فریبا و شوکت |

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

 

 بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 

 گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

 

 گفتي   بايد  بروم   حوصله   اي    نيست

 

 پرواز عجب  عادت خوبيست ولي  حيف

 

 رفتي تو  و ديگر اثر از   چلچله  اي نيست

 

 گفتي  كه   كمي فكر   خودم  باشم و  آن  وقت

 

 جز عشق  تو  در  خاطر  من   مشغله اي     نيست

 

 رفتي    تو    خدا     پشت      و  پناهت     به     سلامت

 

 بگذار        بسوزد       دل     من      مسئله   ا ي       نيست

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:1 توسط فریبا و شوکت |

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:59 توسط فریبا و شوکت |

نشسته ام رو به روی حضورت. دقیق شدهام به حرف زدن ها و برخورد هایت با دیگران با خودم و با خودت. هر بار که به تو نگاه می کنم...                                                                                     من دارم به تو و به حرف ها و رفتارت فکر می کنم. تو می گویی که من برای تو خیلی مهم هستم و نسبت به دیگران بیشتر به من بها می دهی. اما من این حرف ها را لمس نمی کنم. من این بها دادن را درک نمی کنم ـ و این موضوع عجیب مرا اذیت می کند. تو متوجه نمی شوی اما این موضوع دارد مرا ثانیه ثانیه اذیت می کند ـشاید تو داری به شیوه خودت به من محبت می کنی. اما این شیوه همان شیوهای است که برای همه اطرافیانت به کار می بری. برای همه ... تازه! تو در هزار موردی که پیش آمده است همیشه دیگران را به من ترجیح داده ای . همیشه خودت و دیگران را به من ترجیح داده ای. لطفا" یک روز واقعا" درک کن که باید مرا دوست داشته باشی خیلی! تو الان سرت شلوغ است و نمی خواهی درک کنی که من چه می گویم. امیدوارم روزی که در این مورد با من هم عقیده شدی روز خیلی دوری نباشد و من در همین نزدیکی باشم. در غیر این صورت با تمام احساسم برایت متاسفم!!! در ازدحام بی وقفه سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم دوستت دارم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:52 توسط فریبا و شوکت |

نشسته ام رو به روی حضورت. دقیق شدهام به حرف زدن ها و برخورد هایت با دیگران با خودم و با خودت. هر بار که به تو نگاه می کنم...                                                                                     من دارم به تو و به حرف ها و رفتارت فکر می کنم. تو می گویی که من برای تو خیلی مهم هستم و نسبت به دیگران بیشتر به من بها می دهی. اما من این حرف ها را لمس نمی کنم. من این بها دادن را درک نمی کنم ـ و این موضوع عجیب مرا اذیت می کند. تو متوجه نمی شوی اما این موضوع دارد مرا ثانیه ثانیه اذیت می کند ـشاید تو داری به شیوه خودت به من محبت می کنی. اما این شیوه همان شیوهای است که برای همه اطرافیانت به کار می بری. برای همه ... تازه! تو در هزار موردی که پیش آمده است همیشه دیگران را به من ترجیح داده ای . همیشه خودت و دیگران را به من ترجیح داده ای. لطفا" یک روز واقعا" درک کن که باید مرا دوست داشته باشی خیلی! تو الان سرت شلوغ است و نمی خواهی درک کنی که من چه می گویم. امیدوارم روزی که در این مورد با من هم عقیده شدی روز خیلی دوری نباشد و من در همین نزدیکی باشم. در غیر این صورت با تمام احساسم برایت متاسفم!!! در ازدحام بی وقفه سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم دوستت دارم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:51 توسط فریبا و شوکت |

دلم گرفته دلم عجیب گرفته به خدا می اندیشم و این که چه می کند. می اندیشم که چگونه با عشق با نهایت عشق انسان را آفرید. با چه شوقی چشمان درخشان را به انسان هدیه داد تا دنیای زیبایی را که تنها برای او آفریده ببیند.  با چه شوری قلب تپنده را در وجود انسان به ودیعه نهاد تا با هر تپش عشق و شور و هستی را در رگ های انسان جاری سازد. و خداوند هم چنان نظاره گر مخلوق خویش است با همان عشق و شوق و شور. با همان آغوش باز و پذیرا. او هر روز معجزه طلوع خورشید درخشش ستارگان بارش باران و رویش گیاهان را تکرار می کند تا اگر روزی در جایی انسانی خاموش و دلتنگ نگاه از خاک تیره بر گرفت و در جست وجوی لحظه ای دیگر گونه بود معجزه آفرینش جانش را لبریز نور و گرما و آرامش کند.

 

دل عاشق هر چه قدر هم که شاد باشه هنوز یک گوشه اش ابریه

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:51 توسط فریبا و شوکت |